![]() |
![]() |
|
|
در بخشیدن خطای دیگران مانند شب باش در فروتنی مانند زمین باش در مهر و دوستی مانند خورشید باش هنگام خشم و غضب مانند کوه باش در سخاوت و کمک به دیگران مانند رود باش در هماهنگی و کنار آمدن با دیگران مانند دریا باش خودت باش (انسان)؛ همانگونه که مینمایی پس از تعمق در این هفت پند به این کلمات یک بار دیگر دقت کن : و بدان شاد بودن، تنها انتقامی است که می توان از زندگی گرفت؛ می توانیم شاد باشیم؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 دی1390ساعت 0:59 توسط مارال |
|
|
دوباره سالی دگر بر من گذشت. دوباره با آمدن فصل سرما با خواب زمستونی درختها و گیاهان و ... بیدار شدم و سالی جدید را پیش رو دارم. راستی چرا؟ فلسفه ی این رویش در حین این خواب شیرین چیست و ما متولدین ماه دی چه ویژگی، شخصیت و یا رویشی داریم... بار الها شاکرم که فرصت دوباره ای برای تکرار بودنهایم عطا کردی باشد که این بار نیکو پوینده ای باشم راهت را و شایسته ی این فرصت و این نعمت بر من ببخش به هر آنچه که دوست نداشتی و منعم کرده بودی و انجامش دادم و به تو که عزیزتزینی، شیرینتری و مشفق ترین به خوبی پاسخ ندادم. مرا ببخش. و برای خوب بودن، خوب دیدن، خوب ماندن و خوب زیستن درهای آگاهی را به رویم بگشای... دوستت دارم مهربانم دوستت دارم و تو را می جویم و می پویم...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 دی1390ساعت 18:48 توسط مارال |
|
|
ایستاده بودم و نگاه می کردم، نگاه می کردم مارالم را, مست و عاشق ... قرمزی دستات نشانگر یخ کردنش بود و گفتم چته دستات چرا سرده و گفتی سردمه ... ته چشاتو نگاه کردم و کاشکی نگاه نمی کردم. مثل همیشه درش غرق شدم و هیچی ندیدم جز تو و خودم که ذره ذره وجودم تو رو می خواست و تو ایستاده بودی مثل گوزنی رشید. گوزنی که تو اون همه لایقم بود و جفت من و تو باید می رفتی و این رسم زمانه بود. گفتم زود بیا و تو گفتی صدام کن دنیا را فراموش کردم همیشه کنارت همینطور بود بهار نزدیک بود... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 دی1390ساعت 0:48 توسط مارال |
|
|
پیش از اینها فکر می کردم خدا خانه ای دارد میان ابرها، حکم می راند به تلخی رو به ما، سخت می گیرد به ما بعد دعا، دیر فهمیدم خدا در قلب ما خانه ای دارد به شکل ابرها، اشک می ریزد ز دلتنگی ما، می نوازد دیده ی گریان ما |
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 دی1390ساعت 20:37 توسط مارال |
|
|
یا رب... مرا معبر آرامش کن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 آذر1390ساعت 21:53 توسط مارال |
|
|
کمکم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 آذر1390ساعت 19:1 توسط مارال |
|
|
به گل گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..." به پروانه گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من واله تر است..." به شمع گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من سوزان تر است..." به عشق گفتم: "آخر تو چیستی؟" گفت: "نگاهی، نگاهی بیش نیستم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 آذر1390ساعت 19:45 توسط مارال |
|
|
هیچ وقت نخواستم که: پویایی ام در انبوه غصه هایم هضم شود، به مرحله ای برسم که احساس کنم اینجا دیگه آخرشه، دلم پر از آرزوهای بر آورده نشده بشه و لحظه هایم پر از له له زدنهای کلیشه ای، خودم را به کسی تحمیل کنم، روزمرگی ها منو از جریان زندگی ساقط کنه، در تیر رس ترحمهای اطرافیان قراربگیرم و یا تحسینهایی که بیشتر بوی ترحم می دهد، هیچ وقت نخواستم خنده های زورکی به آدمهایی که اطرافمو پر کردند بزنم،
هیچ وقت نمیخواهم به مرحله ای برسم که دلم برای خودم تنگ بشه , همه ی خودمو و احساساتمو و عشقمو پشت یه نقاب قایم کنم و یه چهره ی لوس و بی هیجان نمایش بدم، یه من دروغین از خودم نمایش بدم . هیچ وقت نمیخواهم کسی احساس کنه که من دارم بهش دروغ می گم یا ساده فرضش کردم . هیچ وقت نخواستم و نمی خواهم که دلتنگی هایم آنقدر زیاد شود که عزت نفسم را خدشه دارکند و.... اضطرابها و تشویشها و نگرانیها راه رفتنم به سمت رشد و تعالی را مسدود کنند. هیچ وقت نخواستم ....
شاید نمی دانم که چه می خواهم فقط می دانم که چه نمی خواهم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 آذر1390ساعت 0:28 توسط مارال |
|
|
نوشتن وباز گو کردن آنچه که در درونم متولد می شود نوعی محاسبه کردن خویش محسوب می شود . اینجا می توانی خودت باشی فارغ از همه بیخودی های دنیای واقعی .در این کلبه ی مجاز می توانی حرفهای ناگفته ات را بگویی
هر کودکی یک هنرمند است، مسئله مهم هنرمند ماندن است... بزرگان کوهند و دونان سراب: نزدیکی به اینان نشانه عظمتشان و به آنان ناچیز بودنشان است آه بی سوز محبت نفس سرد غم است و دم خالی از عشق، مرگ دردآلودیست که رسد پیش تر از مرگ وجود..! معرفت در گرانی است به هر کس ندهندش پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهندش دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ ای هیچ برای هیچ در هیچ مپیچ میدانی: دروغ مثل برف میمونه هر چی بغلطونیش بزرگتر میشه... به وقت عیش و عشرت می نوازد دست بدمستی به وقت تنگ دستی، مومن و دیندار می گردد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 آذر1390ساعت 0:1 توسط مارال |
|
|
خودت رو دوست داشته باش برای خودت دعا کن!
برای خودت دعا کن که آرام باشی. وقتی طوفان می آید تو همچنان آرام باشی برای اینکه زنده بمانی
نباید بگذاری تا ازداشته هايت غافل شده و آنها را بكار نگيري.
آن وقت قدر همه ی اینها را بدان و آن قدر زندگیت را ادامه بده
تا زندگی از اینکه تو زنده هستی به خودش ببالد!
دیگران را فراموش نکن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 آذر1390ساعت 22:11 توسط مارال |
|
|
حاصل عشق مترسک به کلاغ، مرگ یک مزرعه بود!
آسمان فرصت پرواز بلندي است. قصه اين است چه اندازه کبوتر باشي!
گفتم: ای جنگل پیر تازگیها چه خبر؟ پوزخندی زد و گفت: هیچ، کابوس تبر!
************************************************
وقتی آدما میگن بارون رو دوست داریم ولی تا بارون میاد چتر باز میکنن...
وقتی میگن پرنده رو دوست داریم ولی تو قفس نگهش میدارن... باید از دوست داشتن آدما ترسید!!! حرف هایم را تعبیر میکردی... سکوتم را تفسیر... دیروزم را فراموش... فردایم را پیشگوئی...
به نبودنم مشکوک بودی... در بودنم مردد... از هیچ گلایه میساختی ...از همه چیز بهانه... من کجای این نمایش بودم؟!! !!!علم فيزيک دروغ ميگويد!
براي ديدن نياز به نور نيست، فقط دليل لازم است! پرواز كن آنگونه كه ميخواهي، و گرنه پروازت مي دهند آنگونه كه ميخواهند..! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 آذر1390ساعت 22:5 توسط مارال |
|
|
پروردگارا! ببخش او را كه آن قدر كه حسرت نداشتههایش را خورد شاكر داشتههایش نبود.
پروردگارا! ببخش او را كه اگر 1000 تومانش گم شد غصهدار شد؛ ولى نمازش که قضا شد آن قدر غصه نخورد. پروردگارا! ببخش او را كه آن قدر كه غصه روزىاش را خورد، غصه آخرتش را نخورد. پروردگارا! ببخش او را كه هر کاری خواست، کرد و گفت خدا ارحم الراحمینه
می بخشم کسانی را که هر چه خواستند با من، با احساسم و با دلم کردند و مرا در دور دست تنهایی خودم تنها گذاردند و من اگر امروز به پایان راه نزدیکم؛ پروردگارا! به من بیاموز در این فرصت اندک حیاتم آهی نکشم برای کسانیکه دلم را هر چند ساده... و یا سنگین ... شکستند...
لغزشی از من سر زد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 آبان1390ساعت 0:54 توسط مارال |
|
|
"حال" را دریاب..! اندکی فکر باید... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 آبان1390ساعت 23:53 توسط مارال |
|
|
از یک جاده شروع میشد تاریک و بدون نشانه ای از انتها. شب بود و ما توی یه ماشین مثل نیسان پاترول دراون جاده در حرکت بودیم. در وسط جادهی باریک دوطرفه یک خط سفید خودنمایی می کرد و دوطرف آن باندازه ی پهنای خودش سنگریزه هایی یکدست و سفید دیده می شد و اونچه که جالب بود یکنواختی و یکدستی اونا بود. روبرو جاییکه درختان دو طرف سنگریزه ها بهم می رسیدند که خیلی هم دور نبود چیزی جز سیاهی شب دیده نمیشد و باید میرفتی تا بیشتر ببینی . (مثل وقتایی که مه میگیره و جلوتو نمی بینی). نمی دونم چرا یکدفعه ترس بر من مستولی شد و از تاریکی زیر دلم خالی، پس برای اینکه نبینم کنارت دراز کشیدم و سرمو روی پاهات گذاشتم و تو با دستان مهربانت شروع به نوازشم کردی تا نترسم... و من این را می فهمیدم... کمی جلوتر دور زدی و راه آمده را بازگشتی و به من گفتی بلند شو عزیزم. وقتی بلند شدم دیدم در یک شهر ساحلی هستیم و دمدمه های صبحه اونم با ماست و ما در کنار هم و تو می خندی و سرخوش و شاید من هم..!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 آبان1390ساعت 18:36 توسط مارال |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 آبان1390ساعت 1:32 توسط مارال |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
انسانها به دنیا می آیند تا زندگی کنند
نه اینــــــکه زندگی کردن را بیامــــــوزند آماده باشید که هر لحظه وقت رفتن است... عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو... و این هر دو: عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود... |
|
RSS
|